با گروهان ویژه در شب آشوب خبرنگار فارس را همراهی کنید


خبرگزاری فارس چهارمحال و بختیاری; نرگس سادات موسویدر فضای مجازی مدام بالا و پایین می‌روم و گاهی سرم را بلند می‌کنم و به اطراف نگاه می‌کنم، سرم وزوز می‌کند و مغزم از این حجم درگیری تحت فشار است. لعنت خدا بر مردی که برای این قدرت ها صحبت می کند.

مادرم را با هزار خواهش و ترفند راضی کرده بودم اما به شرطی که دور و در فلان خیابان باشم. اما حالا دور از چشم مادرم در شلوغ ترین خیابان شهر قدم می زدم.

چند روز پیش این فضا را داغ کردند که امشب همه در خیابان هستند و فردا سرنگونی رژیم را جشن می گیرند، من هم آمدم از نزدیک ببینم اما واقعیت انگار با واقعیت مجازی فرق داشت. تا چشم کار می کرد یگان ویژه ایستاده بود تا مردم عادی دچار مشکل نشوند.

کنار در مغازه ای ایستاده بودم که صاحب مغازه بیرون آمد و درب آن را کشید، چشمانمان با هزار سوال مواجه شد.

زیر لب چیزی زیر لب زمزمه کرد و با تمام وجود نفسش را بیرون داد و گفت: «نمی‌بینی چقدر بچه‌ها به وجود آورده‌اند، خدا نگهدار این مأموران SWAT در دنیا و آخرت باشد. شب و روز از اینجا تکان نخورده‌اند و از فروشگاه‌های ما محافظت می‌کنند.» درست است که فروش من کاهش یافته است، اما حداقل شب‌ها احساس آرامش می‌کنم، صبح که برمی‌گردم، این فروشگاه و سرمایه‌ام سالم است. به خدا اگر یگان ویژه نبود، نمی دانم چه بلایی سر مغازه ها و املاک ما می آمد.

انگار به خودش آمده بود، سرم را برگرداند و گفت: «آزادی نیامدی؟ آیا از چادر خسته شده اید؟

گفتم: با این پوشش من آزادترین دخترم، حالم خوب است، آزادی به معنای برهنگی نیست..

در حال صحبت گرم بودیم که صداها توجهم را جلب کرد، خداحافظی کردم و به سمت جمعیت رفتم، چند ماشین وسط خیابان ایستادند و بیرون آمدند که اکثراً دختر و پسرهای جوان روسری های خود را در هوا تکان می دادند و شعار می دادند.

فعلا این عنوان است

مامور SWAT با کمی خونسردی بلندگو را روشن کرد تا به جمعیت بپردازد. اما بارانی از سنگ بر سر نیروهای ویژه فرود آمد و افسر زیر مشت و لگد آشوبگران در حال جان دادن بود که سایر پلیس ها او را نجات دادند. اکنون همان صحنه ای را ضبط می کنند که ماموران شعبه ویژه تلاش می کنند همکار خود را از زیر مشت و لگد بیرون بیاورند و می نویسند: لحظه حمله نیروهای امنیتی حکومت ایران به مردم بی گناهی که قصد عبور از خیابان را داشتند. #این عنوان فعلا است

خب نتونستم ببینم میخواستم برم پیش افسر نگران حالش بودم و نفسم تندتر شد امیدوارم بکشندش لعنتی کسانی که برای این قسمت خاص حرف میزنن میتونستن این همه آدمو بزنن اما به جای ضرب و شتم حرف می زدند صدایی نمی آمد انگار گوششان نمی شنید و چشمشان نمی دید.

معدود رهگذرانی که در خیابان بودند ترسیده بودند و می خواستند هر چه سریعتر محل را ترک کنند، با فریاد به خودم آمدم، پشت سرم یک یگان ویژه با صورت قرمز ایستاده بود، عرق از سر و صورتش می ریخت. و چشماش خونی بود.نمیدونم از خستگیه یا از دود گاز اشک آور اینجا چیکار میکنی ولی اون داره نگاه میکنه عجله کن!

_خداقت خسته نباشی خبرنگارم میخوام از نزدیک ببینم چیکار میکنی

گفت: «خدا نیست، خدا نیست» و گفت: «دخترم، جایی نیست که بمانی، جانت را بگیر و برو، تا آمدم اسم و رسمش را بپرسم، گم شد. شلوغ.”

یگان ویژه مهربان

خانمی که متوجه صحبت من با مامور SWAT شد گفت: خدا رحمتشان کند، منظورم همان ماموران SWAT است. کنجکاو شدم و پرسیدم: این روزها چه اتفاقی برای شما افتاده است؟ خانم جوان دستش را روی سر و صورتش گذاشت و آب دهانش را قورت داد: همین چند شب پیش با دختر کوچولویم بیرون بودم و مشغول انجام کاری بودم که عده ای شورش کردند و وسط خیابان آتش زدند. بعضی ها آنقدر ظالم بودند که اگر واقعا یگان ویژه نبود به ما رحم نمی کردند. آن شب دخترم مدام از ترس گریه و زاری می کرد و من لال ماندم و سعی کردم دهانش را ببندم اما یکی از همان کارکنان آمد و دخترم را در آغوش گرفت و آنقدر با او صحبت کرد و چهره های خندان او را درآورد تا به اینجا رسیده ایم. خیابون داشت گریه میکرد.او تبدیل به مایه خنده شده بود و نمیخواست از آغوش یگان ویژه پایین بیاد.

امشب که باید برم دکتر خیالم راحت شد از بیرون بودنم دیگه از این عوامل ناشناس نمیترسم الان هم که رد میشدم میخواستم باهاشون خداحافظی کنم که نه خواب و نه خوراکی دارن چندین شب و به طور ناشناس در مورد ما زحمت می کشند.

به ولخرجی یگان ویژه فکر می کنم و فکر می کنم که چه تصویر ناعادلانه ای در فضای مجازی کشیده شده و روح مردم را متاثر کرده است.

من با فاصله ای از جمعیت ایستادم و به شعارهای آنها گوش دادم که مثلاً این جمعیت یک زن محجبه را دیدند و خواستند به سمت او بروند و روبنده را از سرش بردارند، خانم با تمام وجود دوید سمت نیروهای ویژه و ماموران به او برای اینکه اتفاقی نیفتد. می ترسیدم و فکر می کردم هر لحظه یکی از پشت به من حمله کند و نقاب را از سرم بکشد، زیر لب دعا کردم که خوب شود و مادرم چیزی نفهمد وگرنه باید فاتحه بخوانم. و از فردا در خانه بمان

با صدای بوق ماشین ۱۰ متر پریدم هوا. مامور ویژه که نقاب مشکی روی سرش بود و فقط دو چشمش مشخص بود، سرش را از شیشه ماشین بیرون آورد و گفت: خانم خطرناک، سوار شو، این خانم را به جای امن می برم. اینجا برای شما امن نیست. می ترسیدم بروم.» دستش را در دستانم فشردم و نفس عمیقی کشیدم تا از خطر نجات پیدا کنم.

به مأمور ویژه گفتم نمی ترسی یکی از این افراد تو را بکشد؟

دعوا قرار بود تنها سهم ما باشد

-بالاخره یه روز وقتی تو خیابون راه میرم، یه گوشه نشستم یا تو خیابون رانندگی میکنم، حس میکنم یه اسلحه به پیشونیم زده شده، کمتر از یک ثانیه طول میکشه، فقط اون ثانیه رو دارم. فقط فکر می کنم می خواهم مرا بزنم وقتی مردم صدای شلیک را نمی شنوند، صدای شلیک آنها را به شدت می ترساند، آنها حق ندارند با ترس زندگی کنند، باید تنها قسمت ما برای مبارزه، ضربه زدن و پایان دادن بود. این همه کابوس در سرزمین ایران آرام می شوم و راحت می خوابم.

انتهای پیام/۶۸۰۳۵




این مقاله را برای صفحه اول پیشنهاد دهید