سوار شو، کولی! تو رو با خودش نبرد


سوار شو، کولی! تو رو با خودش نبرد
شب است و با شب تاریکی غلیظ

کولی! کنار آتش در رقص شب کجایی؟
چرا شادی از بین رفت؟ چرا آتش خاموش می شود؟

حالا ساکت شو، برای همیشه ساکت شو
چشم سیاه چادر از این نور مرده است

ستاره پای دریا رفته است
چشمان خوبش حتی یک قطره هم نمی چکید

آن بوسه ی آنی پرده ی تو را باز نکرد
امشب هیچ – بله – الماس کوچکی وجود نداشت

بازیکنان خونریزی داشتند و گفتند
یک روز سیاه ما را با چشمان قرمز رها کرد

راه می رفت و راهش تاریک از دود بود
نیلوفران در باد پیچیده تکان می خورد

نوشابه همراهی را باد می کنی
این سوار بدون اینکه حتی یک تار مو را بردارد با آن راه افتاد