قرائتی از مادر ۳ شهید و ۲ جانباز: وطن یعنی آرامش و لبخند مردم/ با خدا معامله عاقلانه کردم


خبر از فارس_ کتایون حمیدی: شاید تمام گفته های معروف غسان کنفانی را بدانید که وطن چیست خانم صفیه؟ وطن یعنی دیده ایم و شنیده ایم که این همه اتفاق نیفتد. جمله ای که روزنامه نگار فلسطینی از مادر شهید فلسطینی به نام صفیه می پرسد که فرزندش شهید شده است. من هم می خواستم معنی وطن را از صفیه، زنان دوران دفاع مقدس، همان مادران گونی صدف که مرواریدهای درون را تقدیم خدا کردند، بپرسم.

برای دریافت این پاسخ، جاده مراغه را طی می کنم. در طول راه غرق در مسائلی می شوم که روح و جسمم را تحت تأثیر قرار می دهد، بالاخره صفیه خانم ما که اسمش ربابه حنم است با سایر خانم های صفیه کمی متفاوت است.

نمای تقاطع نزدیک خانه آنها با عکس های سه جوان رعنا تزئین شده است. شهیدان سیروس، رسول و اصغر کرمی. ماشین را در دست می گیرم و مدتی به عکسشان خیره می شوم، با خودم می گویم مادرت برای ما که جنگ را ندیدیم حرف های محبت آمیزی خواهد زد.

چند خیابون بالاتر و درست وسط کوچه خانه کوچک رباب خانم است. مادری کوتاه قد و سفیدپوست با لبخندهای نمکی در را باز می کند. حیاط کوچکشان که پر از محصولات ارگانیک کاشته شده توسط خودش است عجیب به نظر می رسید. از تماس دستم با دستانش بوی گل یاس چادرم را پر می کند. من مطمئنم که معنی وطن از چشم این مادر مثل ماهی خواهد بود که لباسی پر از نور به تن دارد.

حاج اکبر سومین پسر خانواده نیز در کنار مادرش ایستاده و به استقبال مهمانان رسانه ای خود آمده است. هر بار که او سرفه می کند، مادر گوربن یواشکی به سمت پسر ۶۰ ساله اش می رود.

حاج اکبر می گوید مادر از نماز صبح بیدار شد، نماز یاسین و رحمان را خواند و همین یک ساعت پیش در خانه بود و برای مهمانانش آب می کشید و جارو می کرد و با دستان خود آنها را شست و شو داد و گذاشت. هندوانه را در تابه ای پر آب تا مهمان پسران کربلایی که از راه دور آمده بودند تشنه نشوند.

جای جای خانه مملو از عکس های رهبر معظم انقلاب، پسرانش و همسر جانباز تازه فوت شده اش است. کنار پنجره تختی مشرف به حیاط سرسبز است و روی طاقچه یک قرآن تلاوت شده و یک گوشی نوکیا ۱۰۵ قرار دارد.

گوشه خانه می نشینم و منتظر آب شدن یخ های مجلس می مانم اما آیا این مادر آرام نشسته است؟ انگار تا تمام هندوانه های زرد آبدار و گیلاس های باغش را یکی یکی در شکم مهمان هایش فرو نکند آرام نمی گیرد. حتی گاهی حاج اکبر تعجب می کند که چرا اصرار به نذری میوه نمی کنی و سریع مرخص می شود.

من می گویم خانم ربّه، بیا بنشین و چند دقیقه ای صحبت کنیم، ما فقط گوش می دهیم. لبخند می زند و روی صندلی تک نفره روبروی ما می نشیند.

صحبت هایش را با سه شهیدش شروع نمی کند، حتی نمی گوید همسرم هم جانباز هشت سال دفاع مقدس بوده است. از جگر شیمیایی حاج اکبر چیزی نمی گوید، اما از مسجدی که به خاطر آن مرده است، می گوید. خشت به خشت از خون و دل هایی که برای این مسجد خورده و از همه آسایش هایی که در خانواده شهید به دست آورده برایم می گوید.

می گوید این مسجد نباید ساخته می شد و من در میانه راه خیلی کم کار کرده ام و یک روز در خواب می بینم که نوری به من می گوید که چیزی نمانده که این مسجد را بسازم، پاشو و نیمه کاره ات را تمام کن. انجام شده.

ربابه حنوم می گوید خدا سه شهید از من گرفت، اما می دانی به من چه داد؟ خود، شرف قرآنش، این مسجد که سالیان متمادی محل شادی و اندوه و برگزاری کلاس های مختلف بوده است. مسجدی که در آن به صدها نفر قرآن آموزش داده ام.

رو به خانم کردم و گفتم می دانم مسجد برای شما ارزشمند است و قول می دهم حرف شما را در گزارش بیاورم، اما کمی از آن روزهایی که کوروش را به جنگ فرستادید بگویید.

خرقه گلدار قهوه ای رنگش را روی سرش می چیند و از زیر چشم های ملتمسان پسرش می گذرد و می گوید: کی گفته کوروش اول به جنگ رفت؟ اول حاج بهمن همسرم مرا با ۶ فرزند در مراغه گذاشت و به منطقه جنگی رفت.

ربابه خانم ادامه می دهد: حاج بهمن آدم پولداری نبود، اما ایمانش به طرز عجیبی غنی بود. وقتی به مدرسه می رفت پدرش محافظ بود و ما در یکی از اتاق های سرایدار آن مدرسه زندگی می کردیم اما به محض اینکه حاج بهمن به منطقه رفت آموزش و پرورش ما را از خانه سرایدار بیرون کردند و من جا ماندم. با ۶ فرزند نیم قد

می گوید: قبل از رفتن حاج آقا، خانه ای در پایین شهر مراغه خریده بودیم که هیچ شعبه ای نداشت، اما چاره چیست؟ چه کاری می توانستم انجام دهم؟ و این با ۶ فرزند.

گوشه چادرش را با لب می گیرد و سر چادر را روی سرش می بندد و ادامه می دهد: سیروس که بزرگ شد، مثل پدرش بسیجی به جبهه رفت و اکبر و رسول رفتند. جلو پشت سرش رسول در آن زمان در قم درس می خواند.

ربابه خانم ادامه می دهد: نمی دانم خداوند چه قدرت و صبری به من داده است. آیا می توان همزمان چهار نفر از یک خانواده و سپس پنج نفر جلوتر بود؟ هر چه بود، قدرتی از جانب خدا بود که در قلبم قرار داده بود.

وی می گوید: حاج آقا در منطقه گیلانغرب بودند و یک روز در سال ۶۲ پایش را روی مین گذاشتند و یکی از پاهای خود را از دست دادند اما همچنان در جبهه مشغول خدمت بودند.

به عکس کوروش خیره می شود، آهی با حسرت می کشد و می گوید، فکر می کردم خیلی قوی هستم، اما الهام گرفتن یک روز قبل از مرگ بچه هایت خیلی سخت است. شهادت هر سه فرزندم را در خواب دیدم و از قبل می دانستم که چه خواهد شد.

او ادامه می دهد: روز قبل از شهادت کوروش غم عجیبی داشتم. خواب دیدم خانمی پر از نور به من گفت که محمد مهمان ماست. ما تو را می شناسیم محمد. فردای آن روز شنیدم که شهید شده ام.

با سر شال بسته اشک را از چشمانش پاک می کند، حاج اکبر که طاقت اشک های مادر را ندارد، رشته کلام را در دست می گیرد و می گوید: در سال ۶۴ هم پدر و هم کوروش، رسول و خدمتکار جلو بودند. . سیروس تک تیرانداز بود و رسول از نیروهای اطلاعاتی جبهه و من با بولدزر کار می کردم.

وی ادامه می دهد: عمو کوروش روی صورتش خال سیاهی داشت که دشمن درست روی همان خال شلیک کرده بود و در سال ۶۴ در عملیات والفجر ۸ به شهادت رسید.

حاج اکبر خشم خود را فرو می نشاند و می گوید: من و پدرم پیکر بی جان عمو سیروس را بیرون آوردیم. خیلی سخته!

حاج اکبر در حالی که تمام تلاشش را می کند تا فضای اتاق را عوض کند و لبخندی بر لب مادرش بیاورد، می گوید: از شیطنت هایی که در جبهه انجام دادیم بگویم. همانطور که گفتم کار من سنگر زدن بود و از این طرف خط عملیات به آن طرف می رفتم و گاهی نقشه را گم می کردیم و به خاکریز دشمن می رفتیم.

و ادامه می دهد: یک روز خسته و کوفته از عملیات برگشتم که دیدم گاری با کمپوت به خط مقدم آمده تا آن را به انبار ببرم. خوشبختانه مغازه دار هفته ها بود که در شهر نبوده و هیچ خبری از خانواده اش نداشت، بنابراین از من خواست که چند ساعتی آنجا مراقب باشم تا بتواند به محل کارش برود و دوش بگیرد.

حاج اکبر چند نفس عمیق می کشد و با نگاهی شیطنت آمیز که انگار این روزها را زنده می کند، به حرفش ادامه می دهد: چشمت بد نشود، نیسان کمپوت بار کردیم و آوردیم گردان و همه سربازها را دادیم. کمپوت آناناس بابا، همه ما بچه های فقیر و آناناس را ندیده ایم.

او دوباره خندید و گفت: شنیدم برادر کوچکترم رسول مسموم شده و در یکی از بیمارستان های اهواز بستری است. بلافاصله کمی کمپوت گرفتم و به دیدارش رفتم. اکبر تا مرا دید با تعجب گفت! کمپوت؟ آیا آن آناناس است؟ خندیدم و گفتم بنوش اما او مدام اصرار می کرد که آن کمپوت ها را از کجا آورده ای و وقتی فهمید آناناس ها از کجا آمده اند مرا از اتاق بیرون کرد.

وقتی از شیطنت ها و خاطرات هشت سال دفاع مقدس برایمان تعریف می کرد، گویی با مطرودان صحبت می کرد. یکی از آنها مثل اینکه روحش در جایی گیر کرده و قفل شده است.

رسول چندین بار زیر لب رسول می گوید آه رسول و در ادامه سخنانش می گوید: چند هفته بعد رسول در عملیات کربلای ۵ با جسد بریده به شهادت رسید.

وی ادامه می دهد: وقتی به منطقه آنها رفتم از همه درباره رسول پرسیدم اما کسی از او خبر نداشت. از دور یک بی سر دیدم، روحم به من گفت پیام آور است، اما بدنم قبول نمی کند. از بالای سر جسد رفتم و با دستانی لرزان شماره ثبت «رسول کرمی» را پایین آوردم. او رسول ما بود.

حاج اکبر دیگر نتوانست جلوی اشک هایش را بگیرد. انگار هیچ چیز بعد از ۳۵ سال کهنه نشده و زخمش تازه است. می گوید: انگار مقدر شده بود که اجساد بی جان برادرانم را حمل کنم.

حاج اکبر در میان سخنان خود هشت سال حفاظت مقدس را با یک دانشگاه از ترم اول تا ترم هشتم برای گرفتن مدرک لیسانس تشبیه کرد.

ربابه خانم در گوشه ای آرام نشسته و حرف پسرش را تمام می کند، می گوید: در یک سال دو تا از بچه هایم را کشتند. بعد از شهادت کوروش هیچ قدرتی در پاهایم ندیدم. شب قبل از شهادت رسول خدا(ص) در خواب دیدم که کوروش لباس تمام سیاه پوشیده و مرا در آغوش گرفت و گفت رسول خدا نیز نزد من آمده است.

خانم ربابع در ادامه صحبت هایش درباره شهادت اصغر برایمان می گوید: اصغر هم طلبه بود، بچه ام خیلی ضعیف و لاغر بود. وقتی عازم جبهه شد با خنده به او گفتم: مامان قدرت استراحت داری؟

وی می گوید: یک هفته قبل از امضای قطعنامه ۵۹۸ در منطقه ماووت به شهادت رسید.

حاج اکبر بین کلمات می گوید: مگر قدیم نمی گفتند تا ساعت سه بازی نکنی؟ عسگر او را مسخره کرد; من فرزند سوم بودم و باید سوم می شدم اما او زرنگ بازی کرد و شهید شد.

وقت اذان ظهر است و دیگر اجازه نداریم مزاحم خانم شویم تا دادگاه با ما بیاید با او خداحافظی می کنیم. می گوید: وطن یعنی لبخند و آرامش مردمم را در آن ببینم، حتی اگر آن آرامش به از دست دادن جگرم باشد.

انتهای پیام/۶۰۰۲۷